تبليغاتX
سه نقطه
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
امروز صبح بعد از یک ماه بی خبری از دوست نادیده ام، وقتی برای چند دقیقه مجبور شدم از پشت کامپیوتر بلند شوم و تلفنم را جواب دهم،  برایم نوشت:

 its nice to see that u have lost interest in meeting and chatting with me
 without doing much efforts


من یک زنم. منت کشی دور از مرام من است، اینطور نیست؟...
...
..
.



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:25  توسط ... | 
"...همیشه خدا از اینکه در گیر نگاه کسی شوم و شروع کنم به فکر کردن در مورد ساختار چشمانش و مدام منحنی های بالا و پایین اش را در ذهنم بر انداز کنم و امتداد پلک بالایی اش را که به شکل حیرت آوری به انتهای پلک پایینی اش وصل شده، تصور کنم و مسحور طراحی فوق العاده اش شوم که انگار با مداد چرب نازک مشکی دسنی دور آن منحنی های عجیب کشیده اند و بعد دوباره غرق شوم در منحنی های دلبرش و مدام بگویم معادله درجه دوم یا شاید سوم پلک بالایی،خود اقلیدس را هم کف بر خواهد کرد و خدا هم این روز ها از پس نوشتنش بر نمی آید، می ترسیدم!

از آخرین باری که خانه خراب نصف یک چشم شدم، یعنی یک چشم از نیم رخ سمت راست، زمان زیادی نمیگذرد. هنوز هم به هر بهانه ای می روم می نشینم صندلی جلوی اتومبیلش و سرم را میگذارم کف دستانم و پایم  را می کنم تکیه گاه آرنجم و زل میزنم به نصف چشمش، طوری ممتد و یک ریتم که با تعجب می پرسد: طوری شده؟و من با رندی زنانه ام می گویم: نه آپارتمان های آن طرف اتوبان عجب نمای جالبی دارد، یا می گویم: غروب خورشید در این شهر خراب شده خصوصا در چند دقیقه آخرش دیدن دارد.

راستش را بخواهی آنقدر مریض طرز ردیف شدن مژه های بی تاب و بی حالتش روی چشمان باریک و کشیده اش هستم که اگر خود خدا هم از پشت پنجره سرش را بیاورد تو حاضر نیستم مسیر نگاهم را ثانیه ای به سمتش بچرخانم، چه برسد به خورشیدی که معلوم نیست چه مرگش است که مدام هر روز میآید و هنوز نیامده، میرود و آپارتمان های بد قواره ای که حالم از بی تناسبی شان به هم می خورد.

بدبختانه آنقدر دیوانه زیبایی و تناسبات هستم که گاهی در نگاه دیگران احمقٍ پاچه خوار به نظر می رسم. ولی چه کنم که نمی توانم نگویم که می میرم برای آن قوس چشمها، یا این لب های پر از بغض، یا حالت رویش مو از کنار شقیقه های فلانی، یا انحنای حیرت انگیز چانه بهمانی، یا پف بی نظیر زیر چشمان اش که وقتی می خندد، طوری در جهت گوشه های مژه اش جابجا می شود که دل و دینم را در جا بر باد می دهد.

بیشتر از هر دلیل و مدرکی زیبایی دیوانه کننده بعضی از این موجودات فوق العاده است که جلوی کافر شدنم به یک خالق زیبایی شناس پر تجربه پر حوصله را گرفته است..."

                                                                                                   بخشی از یک رمان نانوشته


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:48  توسط ... | 
فکر می کردم چرا خیلی ها به  DESERTER  می گویند که با تو نمی شود حرف زد. البته نه به این صراحت و بی پردگی . مثلا می گویند کلامت تلخ است یا می گویند عصبی هستی یا شایدم وقیحانه بگویند بی ادبی! چیزی که او در خیلی از موارد بر زبان جاری می کند یا پستش می کند می گذارد در وبلاگش، همانی است که بار ها از ته دل من و دیگران گذشته یا در پس ذهن مشوشمان ساعتها فکرمان را اسیر خود کرده است. می خواهم بگویم که در اکثر موارد که برمی گردیم می گوییم با تو نمی شود حرف زد، ته دلمان می دانستیم که آنچه او می گوید همان است که به دلیل مصلحت اندیشی های اجباری یا عادتی، همه عمر یا قورتش داده ایم یا فراموشش کرده ایم.

چند روز پیش که داشتم کافه پیانو را می خواندم، به قسمتی رسیدم و بی مقدمه یاد DESERTER افتادم! با خودم گفتم اگر او هم روزی کتابی بنویسد که در بخشی از ان بخواهد بگوید چرا دیگران فکر می کنند که با او نمی شود حرف زد، چیزی شبیه این خواهد نوشت:

"...برای همین، نتیجه می گیرند که نمی شود با من حرف زد. که او هم یکی از همان هاست. برای اینکه من، خیلی از مقدمات مسخره را که هیچ نتیجه ای ازشان عاید آدم نمی شودنادیده می گیرم و یکراست می روم سر خانه ی آخر. سربازم را وزیر می کنم و می گویم کیش. طرف فکر می کند هنوز مات نشده و دنبال راهی است که از کیشی بیاید بیرون. اما یک کم که می گذرد، می بیند از همان اولش مات بوده و داشتم دستش می انداختم. این است که عصبانی می شود و می گوید با تو نمی شود بازی کرد..."

                                                                                                   کافه پیانو،فرهاد جعفری، نشر
                                                                                                   چشمه، ص 33



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:23  توسط ... | 
چندان دخیل مبند که بخشکانیم
از شرم ناتوانی خویش
...
..
.

شاملوی کبیر


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:20  توسط ... | 
شاه سیاه دلم، اسیر دو  سپیدرخ است... 
 آخر کی اسب بلند یال خوش قامت ام، شیهه کشان، از راه می رسد؟...

تا آن روز باید یک خانه بیایم عقب!
...
..
.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:5  توسط ... | 

گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
از جملهء این دوازده ماهٍ تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت





+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:18  توسط ... | 
کاش کلام نبود.
کاش کلمه نبود.
کاش عریان می شد دلم از حجاب کلام.
کاش باز عریان می دیدی اش، بی حضور کلام.

کاش بدمستی ام را پنهان می کردم از چشمانت.

کاش می دانستی که دلم عادت دارد بگوید "بی خیال" وقتی که می سوزد یا بگوید "وقت رفتن است" وقتی که دارد می میرد یا "می ترسم" وقتی اشتیاق دارد، یا "بیزارم" وقتی محتاج است.

کاش دلتنگی ام را مفری بود.
کاش دیر نمی رسیدم مثل همیشه.
کاش چشمان اغواگرش را زودتر می دیدم، چند سال زودتر.
کاش بوسه ای که به سمتم پرتاب کرد، از ترس  نمک گیر شدن، پس نمی زدم.

می بینی! من آتش دارم در روحم.

دیروز آمدی با دستانی پر از اطلسی،
                      امروز کجایی بی حوصله من!
                                     امروز که گلدان وجودم خالی است.

نفرین بر تو ای دل! که بیدار شدی باز با شعبده کلام.
نفرین بر تو ای دل! که بی تاب شدی باز با معجزه کلام.
نفرین بر تو ای دل! که به احساس ناب حساسی!
نفرین بر تو ای دل! که مستی ام را دوباره رو کردی!
شرم باد بر تو ای دل که بعد از سالها سکوت مرگ، امروز دوباره، هوای بیست و دو سالگی کردی!

...
..
.



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:0  توسط ... | 
دهه 60
پسر: خانم خوشگله میشه بگی لطفا ساعت چنده؟
دختر: سکوت(بی محلی)
پسر: نمی شنوی(زمزمه)، خوشگل خانم! میگم ساعت چنده، نمی خوام بخورمت که!
دختر: سکوت(دور شدن با قدم های بلند تر)
پسر:...

دهه 70
پسر: خانم خوشگله میشه بگی  لطفا ساعت چنده؟
دختر: خفه شو احمق عوضی کثافت ... (فریاد)
پسر: اوه... باشه بابا ... چرا ترش کردی!

دهه 80
پسر: خانم خوشگله میشه بگی  لطفا ساعت چنده؟
دختر:  خوابیده، مگه خودت نداری؟(لبخند)
پسر: خوش به حالش
دختر: خوش به حالش؟
پسر : رو دستت خوابیده(زل زدن)
دختر: لبخند
پسر:لبخند
دختر:...
پسر:..
...
..
.


دهه 90 را شما پیش بینی کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:12  توسط ... | 
می گویند حدیثی قدسی میگوید: اگر بندگانم می دانستند که چقدر دوستشان دارم از شوق شرحه شرحه می شدند.

فکر که میکنم میبینم راست می گوید. هر بار که نگاه مغرورش را به چشمان بی خیالم می اندازد و لحظه ای را انتظار می کشد که دست از طنازی زنانه ام بردارم و چشمانم را از صفحه کتاب بلند کنم تا همه احساس عالم را به جانم بریزد، دلم واقعا پاره پاره می شود و بغض پنهانم می شکفد. بار ها در کسری از ثانیه اشک دیدگانم را پوشانده آنگاه که شارش احساسش از گنجایش وجود ناچیزم فراتر رفته است...

حال اگر آن نگاه از جانب کسی باشد که می گویند مرا ساخته و از روحش در خاک وجودم دمیده، او که ذره ذره ام را می شناسد، همه درونیاتم را میداند، همه مرا، همه همه مرا می شناسد، مرا دوست دارد چون آفریده اش هستم، همچون مجسمه سازی که مجسمه اش را با دست نوازش میکند یا نقاشی که تابلوی نقاشی اش را می نگرد ... اگر بدانم که او هست، اگر آتیئست نباشم، اگر بدانم که مرا در خویش دارد یا خویش را در من نهاده، اگر بدانم اگر یقین کنم که خلقت من تکامل داروینی نیست و با اراده او، با برنامه او، به خواست او، با تدبیر او صورت گرفته، اگر بزرگی اش را درک کنم، ... شرحه شرحه خواهم شد اگر بدانم دوستم دارد، اگر بدانم نگاه از من بر نمیدارد، اگر بدانم در آغوشش هستم هم اینک که پست اخیر وبلاگم را می نویسم، حتما این بار در کوتاه تر از کسری از ثانیه اشک دیدگانم را می پوشاند... این بار دیگر از زنانگی ام دست میکشم، نگاهم را روی کتاب نگاه نمیدارم تا اشتیاق احساسش اوج بگیرد... اگر یقین کنم که خدایی هست که تا بی نهایت دوستم دارد حتما از شوق، جان خواهم داد.





+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:36  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه
یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت
با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM