تبليغاتX
سه نقطه
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه

... نامه را که خواندم، هیچ نتوانستم بگویم، بغض راه گلویم را تنگ کرد و در حالتی میان خشم و اندوه، آواز قمر الملوک وزیری در گوشم پیچید:

 

آخر ای ساقی سنگین دل خدا راتا به کی 

خون دل در جام ما ریزی دمادم جای می

...

..

.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:5  توسط ... | 

سوامی ویوِ کِنادا، صوفی هندی که در آوردن آیین هندو به غرب دست داشت، یکبار گفت:"برخی مذاهب جهان می گویند کسی که به خدایی متشخص بیرون از وجود انسان معتقد نباشد مشرک است، ما می گویم آدمی که به خود معتقد نباشد مشرک است. شرک به زعم ما بی اعتقادی به شکوهمندی روح خودمان است."

                                                                      

                                                                 

                                                                        

                                                                                                دنیای سوفی، یوستین گردر،

                                                                                                ترجمه حسن کامشاد،ص ۱۶۳  

 

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:11  توسط ... | 

آنچه او را آشفته ساخته معشوقش نیست، عشق است.

 

منتظر اتوبوس بودم. هوا سرد بود و خیابان شلوغ و پرهیاهو . مدام از روی صندلی نیم خیز می شدم و انتهای خیابان را نگاه می کردم تا ببینم بالاخره اتوبوس می آید یا نه. در کیفم را باز کردم . دلم آدامس می خواست. هر چه گشتم نبود.

خسته بودم. چشمانم را بستم. کم کم سنگینی نگاهی را بر خودم احساس کردم. چشمم را که باز کردم، سرم را که چرخاندم، میان انبوه جمعیت دقیقا نگاه را تشخیص دادم. پسری جوان، قد بلند، با اندامی متناسب. دقیق تر که شدم، شناختمش. آقای امیدی همکار تازه شرکت! وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم به سرعت تغییر پوزیشن داد.

 

                                                ****************                                                         

الان یکسالی است که آقای امیدی درشرکت ما استخدام شده و درست یک  هفته پیش، برای ارزیابی واحد بازرگانی از طرف مدیر عامل ماموریت پیدا کرده که دفاتر و فایل های مرا بررسی کند.من سالهاست که مدیر واحد بازرگانی ام. درست از زمانی که 32 ساله بودم. از وقار و متانت آقای امیدی متعجب بودم. با اینکه 27 سال بیشتر نداشت ولی بسیار شیک و مودب بود. به اندازه ای به من احترام می گذاشت که شرمنده اش می شدم.

 

                                                ****************                                                         

دیروز مادرم پس از 10 سال تحمل درد بیماری بی رحم سرطان چشم از جهان فرو بست. لبانش در آخرین لحظه باز هم می خندید. من مثل ابر بهار می باریدم و او مثل کوه باوقار بود. دستم را در دستان سردش گرفت و بیخ گوشم گفت: همه چیز عالی است!

                                                         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:19  توسط ... | 
 

دیشب آسمان قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک  چک چک ... چه کار با پنجره داشت؟

                                                                               قیصر امین پور (روحش آرام)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط ... | 
1

در مدرسه آموخته بود که خدا جهان را آفرید. سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالا بهترین راه حل کل مساله است. ولی باز اندیشه تازه ای به سرش تاخت. می توان پذیرفت خدا فضا را آفرید، اما خود خدا چی؟ آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟ دوباره چیزی در ژرفای نهادش به صدا در آمد. اگر تصور کنیم خدا قادر است همه چیز را بیافریند،  آ یا پیش از آن که "وجود" یابد و با آن دست به آفرینش زند، می توانست خود را بیافریند؟ پس فقط یک امکان باقی می ماند: خدا همیشه وجود داشته است. ولی چنین امکانی را قبلا رد نکرده بود؟ مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی بوجود آمده باشد؟

 

لعنت بر شیطان!

 

                 

                                                                                                دنیای سوفی، یوستین گردر،

                                                                                                ترجمه حسن کامشاد،ص ۱۷  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:0  توسط ... | 

خدای کودکی ام را ، هربار که با لحن معصومانه ام، صدا می کردم، شیرینی پاسخش زودتر از شیرینی شکلات و با مزه گی پفک، کامم را منقلب می کرد.خدای کودکی ام شب ها در آغوشم  می کشید و صبح ها مراقب عروسک هایم بود تا از مدرسه برگردم. خدای کودکی ام مصلحت اندیش نبود، آرزویم هرچه بود برآورده می کرد.

 

 

 

خدای نوجوانی ام کمی جدی تر شده بود. گاهی که صدایش می کردم می آمد، ولی چشمانش را   نمی گشود. خدای نو جوانی ام به چند قدمی من که می رسید می ایستاد و دیگر مثل گذشته شب ها به آغوشم نمی کشید، ولی یادم هست، وقتی می گریستم، اشکم را می بوسید. خب، من هم        بد اخلاق و پر توقع شده بودم، مدام از رشد سریع قد وهیکل و رویش اندامهای جدید گله می کردم،    می شنید ،صبور و مهربان ، ولی برایم توضیحی نمی داد اصلا! فقط گاهی احساس می کردم  بی آنکه صدایش کنم، نوازشم می کند. گرم که می شدم، می فهمیدم که باز در آغوشش غنوده ام.

 خدای نوجوانی ام دیوانگی هایم را چقدر دوست می داشت، یادم هست ...یادم هست .... .

 اولین دروس عرفان نظری را در 14 ساگی به من آموخت و مرا واداشت به دنبال کشف معماهایی روم که وسعت آنها از روح من، عظیم تر بود.

 

 

 

خدای جوانی ام.... وای از خدای جوانی ام....

 اغلب اوقات  مست است ولی آرام، شیدایی می کند گاهی، ولی غالبا قهر است بامن، و  به رسم همیشه زندگی ام، منت کشی سهم من است. خدای جوانی ام چشمانش زیباتر شده و آغوشش   گرم تر. کم کم خودش سر صحبت را با من باز می کند و وقتی کار به مباحثه و مشاجره می انجامد، فقط سکوت می کند. خدای جوانی ام مرا مقتدر می خواهد، با شکوه و اساطیری. نمی دانم بگویم یا نه؟  اخیرا متوجه شده ام که دلش گاهی برایم تنگ می شود، ولی چون بی نیاز و مغرور است، چیزی بروز نمی دهد، دلش که برایم تنگ شده باشد و من صدایش کنم، آنچنان مرا در آغوش می کشد و چنان مستانه نگاهم می کند که احساس می کنم جایی برای من ،در عرش زیبایش کنار گذاشته باشد.

 

 خدای جوانی ام بد مست می کند...بد... گاهی دلم را آشنا می کند با کسی، بعد به او عادت         می دهد، بعد مهری از همین جنس ها که گفتم در دل من از او می نشاند. بعد رفته رفته دل مرا در دل او ذوب می کند ، خوب که آمیختم و حل شدم، معادله بازگشت را اجرا می کند. ذرات متلاشی و آش ولاش من، دو باره باید جمع شود و دور شود از محبوبی که برای من ساخته و این دردناک ترین بد مستی خداوند جوانی است. اعتراض که می کنم خنده اش می گیرد. گاهی شاید با تک بوسه ای آرامم کند، گاهی دوباره مرا به آغوش محبوبم بر می گرداند ولی دوباره صیدم می کند و من همچون غزال رمیده از صیاد، چشمانم می شود سراسر التماس.... و او از عرش کبریایی اش لبخند نثارم می کند. از کسی شنیده ام که خدای جوانی ام شوق می کند از طپش طپش های دل سر گشته من.

 

خدای جوانی ام را دوست تر دارم. خدای جوانی ام این روزها خداتر شده است.  باعشقهایی که با دست خویش می آفریند، مهربان ترشده است. خدای جوانی ام این روزها لابلای قلب شرحه شرحه ام زیاد قدم می زند . نمی دانم این بد مستی باشکوه و دردناک خداوند جوانی ام ، همان دل به دل دادن و دل از دل کندن، به کجا خواهد انجامید. هر چه باشد من خدای جوانی ام را دوست تر دارم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:43  توسط ... | 

آنقدر کتب و جزوه و کاغذ، کف اتاقم ریخته که نمی توانم فرش اتاق را ببینم. بشقاب پر پوست میوه ، کمپوت نیم خورده آناناس، سطل پر از زباله، کتابخانه شده مثل کتابخانه ها بعد از حمله مغول!

پتوی تا نکرده ام را کنار زدم و جستم روی تخت، تا از این همه آشفتگی، کمی رها شوم. از بالای تخت نظاره گر دسته گلهایی بودم که به آب دادم! به این فکر می کنم که  چقدر این کتابها را خواندم چقدر سوال حل کردم چقدر نکته نوشتم ...همیشه موقع امتحان همه چیز عوض می شود .گاهی به این نتیجه می رسم که شاید واقعا مسحور شده باشم.(کسی به شدت اعتقاد دارد که من  درست 2 سال و 10 روز قبل از 6 آذر 86 مسحور شده ام! )

 

آدم درسخوانی که سر کلاس حاضر جوابی می کرد و استاد را گاهی  انگشت به دهان، آدم نکته سنجی که بیش از۳۰سوال غلط کنکورهای گذشته را شناسایی و به سمع و نظر اساتید گرامی رسانده بود ، آدم تر و فرزی که زودتر از همه پروژه های سنگین و عجیب و غریب را تمام می کرد و می رفت خیابان گردی و موزه و گالری و الواطی، دوباره سر کنکور که شد قلبش مثل مرغی که می خواهند سرش را ببرند،  شروع کرد به تلپ تلپ و فشار خون بالا و پایین و رنگ از رخساره پریده و.....

 

ته دلم هر هر می خندم به این آدم دیوانه و سخت کوش که درست یک قدم مانده به پایان راه، ایست قلبی می کند و در جا خشکش می زند. پائلو کوییلو می گوید کار وقتی تمام است که به مقصود رسیده باشی و من همیشه درست در یک قدمی مقصودم مرعوب چشمان تیز و درشتش شدم و درجا خشکیدم.

 

 

یادم نمی رود وقتی نتایج کنکور کارشناسی را دریافت کردم و رتبه ...! خود را دیدم چند بار صفر هایش را شمردم ، به نظرم یکی از آنها یا شاید دو تا از آنها اضافه بود! هیچ کس ، هیچ کدام از معلمان و دوستان، قبولی ام را در دانشگاه ... را تبریک نگفت . همگی به حال من افسوس می خوردند و مدام این جملات تکراری را می شنیدم که قسمت نبوده حتما! خدا نخواسته! تقدیر نبوده و...

دیروز وقتی تلفنی به استادم گفتم فلان تا سوال ریاضی جواب دادم ، داد زد سرم و گفت تو که ریاضیت خیلی خوبه! و تنها جمله ای که به ذهنم رسید این بود که استاد وقت خیلی کم بود. ولی مشکل وقت نیست، مشکل این است که آدم هایی  از جنس من ساخته نشدند برای شش ما خوردن و 2 ساعت پس دادن! همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:22  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه
یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت
با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM