![]() |
![]() |
|
| ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه |
|
تا مهراب مهربان مردمکانت
چند معبد بی خدای چند تش گاه منجمد راه است ؟ که این مبلغ بی کتاب رهایی پیچ پیچ هزار گردنه ی گلوگیر را پس پشت نهاده در تب بوسه ی زانوانش بر خاک سایه سار گیسوی تو!
به سجده در آمدن در چشمه چشمانت آن خویش را تماشا کردن است از بند اربابی ناپدید! به شدن غلتیدن آدمی است از این بود بی هوده!
بخوان به معراج آغوشت مرا که سرزمین این کولی از مرز نفس های تو آغاز می شود!
یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:43 توسط ... |
|
|
کمی آهسته..... که سرمستم.
... .. .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:28 توسط ... |
|
|
خود را درون گلم نهان می کنم تا آن را بر سینه ات زنی و مرا نیز بی اختیار در برکشی ودیگر هر چه پیش آید خوش است خود را درون گلم نهان می کنم تا چون در گلدانت بپژمرم تو بی اختیار هوای مرا کنی انگار در نبود من تنهایی امیلی دیکنسون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:47 توسط ... |
|
|
یا اکرم من کل کریم... یا ارحم من کل رحیم امشب نشسته ام روی تختم و پاهای سردم را پیچیده ام لابلای پتوی نرم و خوش رنگ خواهرم وخیره ماندم بر سطور سپید این کاغذهای منتظر ..... ...... خواستم برایت بنویسم. سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من نار یا رب صدای نیایش به گوش می رسد. خلصنا من نار یارب یا من کل شی خاشع له...... دلم می خواست امشب، در حرم سپیدت می بودم و می نشستم کنار خانه با شکوه ات وسر می کوبیدم بر دیوار های سیاهش و فریاد می کشیدم خلصنا من نار نار یا رب..... فریاد می زدم، فریاد می زدم.... ولی امشب نشسته ام روی تختم و پاهای سردم را پیچیده ام لابلای پتوی نرم و خوش رنگ خواهرم و خیره مانده ام....... سالها در کش و قوس عاشقی و بندگی ماندم و ماندم و ماندم.... تا دیروز.... که تو را برگزیدم و هیچ کس جز تو نمی داند که تورا برگزیدم یعنی تا کجا از دلم گذشتم و تا کجا به بی قراری اش اعتنا نکردم و تا کجا بغض هایم را چلاندم تا نشکفد....... از خودم گذشتم تا بدانی تورا دوست تر دارم، تا بدانی که وقتی درالتماسهای شبانه ام می خوانمت با عشق و می گویمت که رها کن مرا از نار و سوگند می خورم که تو را دوست تر دارم، تا کجا دوستت دارم. نگاه پژمرده اش بدرقه راهم شد ..................دیدی؟؟!!! شیرینی شکر بار این سه سال هزاره ام، شیرینی شکرخند همانی بود که می دانی و در حافظه بی بدیلت نقش بسته حتما، هزاران هزار شکرانه ام از "بودن"ش از "خوب بودن"ش . خود داده ای و خود می ستانی ،خود می چشانی و خود دریغ می کنی، خود وادارم می کنی به سوگند امتناع، خود می کشانی ام به وادی وصال، خود می رسانی ام به اوج جنون، خود می پسندی ام این گونه حیران و دیوانه، خود به سجده وامی داریم .... دیروز در اوج تمنا، امتناع کردم از غایت دلنوازیم، تا بدانی، یا نه بدانم، که تورا دوست تر دارم، هرچند در این سه سال هزاره ، هزار بار گفتمت که با من کاری نکن که با پیامبران بیچاره ات کردی، نکن! تمنا کردم که تمامش کن، تمام! ولی دمیدی در این قلب شعله ور و زیر و رو کردی ذغال های سرخ زیر خاکسترش را و سوزاندی سوزاندی ...... یا غفار و یا جبار و یا مختار نمی گویم برایت از نگاه پر تمنایش و نمی گویم از لبان لرزانش و قلب پر طپشش که خود بودی و دیدی که چگونه می سوخت، جگونه می خواست، چه می خواست و من بغضم را چلاندم و لبانم داغ شد از گرمای گونه اش و بر همه خواهشم و آرزویم ،گفتم نه.... جسمم رفت ... رفت.... رفت ...... دلم ماند .... ماند....ماند الاهی! تو خود می دانی که تا کجا دوست داشتنی اش آفریدی و چه شهدی در نگاهش ریختی و چه شوری درصدایش نشاندی و چه جادویی در طلعت آوازش نهادی و چه دانه ای در دامش گذاشتی که صید را می دواند این چنین در پی صیاد..... یا من هو علی کل شی قدیر خلصنا من نار یا رب
... .. . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:59 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه |
|
RSS
|