![]() |
![]() |
|
| ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه |
|
هنگامي كه عقل دچار جنون عشق مي گردد تمام نيروي خود را به كار مي برد تا بوسيله عقل ، بي عقلي خود را ثابت كند
شكسپير مسیح من! همه سرمست می شوند از جنون افسانه ای عقل ولی.... با همه نیرو ... بی عقلی ام را کتمان می کنند ......شاید... اندکی .... از مستی اش بپرد! ... .. .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:19 توسط ... |
|
|
میگن افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه،
اما... اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه..... .... .... ....
مسیح من! عقل حسابگر سخت گیر خو دپسند عافیت طلب هم ...... عاشق شد.... مبارکه!
... .. . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:17 توسط ... |
|
|
در میان تمام انسانها،
ناامید ترین آنها، کسانی هستند که مدت زیادی امیدوار بودند..... مثل...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:1 توسط ... |
|
|
متولد می شویم،
زندگی می کنیم و می میریم .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:58 توسط ... |
|
|
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت از جمله این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است و آن هم رویت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:44 توسط ... |
|
|
به سوی تو آمدم، آغوش گشوده بودی وسینه فراخ کرده بودی، به سوی تو آمدم و سینه به سینه ات چسباندم و سر بر شانه ات نهادم و زیر گوش ات گفتم : ببند آغوشت را! نگاه سرد تو همچنان خیره مانده بود بر چشمان بی قرار من و اشک می دوید از حلقومم بر نگاهم. باز گفتم ببند آغوشت را تا غرق شوم در ملکوت جانت! نگاه سرد تو همچنان خیره مانده بود بر چشمان بی قرار من و اشک می دوید از حلقومم بر نگاهم. فریاد زدم: د ِ ببند آغوشت را اسطوره شکوهمند همه تاریخ های نا نوشته این عصر زنگاری! لبانت می لرزید و نگاه سرد تو همچنان خیره مانده بود بر چشمان بی قرار من و اشک می دوید از حلقومم بر نگاهم. ... ... قدمی عقب تر آمدم ... ... دیدم هنوز آغوش گشوده ای مسیح مصلوب من! تورا هم به چار میخ کشید این روزگار بی عهد بی وفا! ... ... اشک امانم نمی دهد ... بدان قلب روزگار را شرحه شرحه خواهم کرد! سینه به سینه ات خواهم ایستاد!.... خواهم ایستاد! .....خواهم مرد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:22 توسط ... |
|
|
چیزی که باید بیاموزیم، همیشه جلوی چشم های ماست، کافیست با احترام و دقت به اطراف نگاه کنیم که خدا می خواهد ما را کجا ببرد و بهترین قدمی که باید در این لحظه برداریم ، چیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:20 توسط ... |
|
|
این زن را می بینی؟ به سرایت در آمده ام، برای پاهایم آب نیاوردی، اما این زن، پاهایم را به اشک شست و به موهای خویش خشک کرد. مرا نبوسیدی، لیکن این زن از بدو ورود، باز نماند از بو سیدن پاهایم. سرم را به روغن مسح نکردی، لیکن او به عطر تدهین کرد پاهای مرا. از این رو به تو می گویم: گناهان او بسیار است، آمرزیده شد، چرا که بسیار عشق ورزیده، اما او که آمرزش کم تری یافت، کم تر عشق ورزید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:19 توسط ... |
|
|
دل نوشته دوست مهربانم .... مرا یاد شعری از بهروز یاسمی انداخت:
... .. .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط ... |
|
|
خوشحالم که وجود دارد- او به من نشان داد که
می توانم عشقی فراتر از تصور خودم داشته باشم، و این برایم برکت است..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 17:55 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه |
|
RSS
|