تبليغاتX
سه نقطه
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه

به بهانه نوشته "فرار از جدایی" از دوستی مهربان و استادی بزرگوار، بر آن شدم تا مقدمه مقاله معروف دکتر علی شریعتی-دوست داشتن از عشق برتر است- را در این جا بیاورم ، باشد که وجه تازه ای از این منشور هزار وجه ، بر "عشق پژو هان" پدیدار گردد.

 

 

کتاب "هنر عشق ورزیدن" را می خواندم که درآن اریک فروم، با سر هم کردن حرفهای کسانی چون کنتی و کی یر که گورد و کامو ، می کوشد تا به نفع اومانیسم عشق ها را توجیه و تفسیر کند و با بیانی زیبا و روانکاوی هنر مندانه ای که دارد، به "تحلیل ارشادی" عشق ها ، به سود "بشریت" وبه نفع "اجتماع " ! بپردازد. من در فهرست جامعی که اواز همه انواع عشقها داده است ، از عشق زن و مرد و مردم و وطن و پدر و فرزند و انسان وخدا..... هر چه گشتم آنچه را که دل من سالهاست با آن آشناست نیافتم وآن تنها عشقی است که "زاده انسان" است ، که دیگر عشقها همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت ، چه، این معشوق ها را همه طبیعت برای ما تعیین می کند و -غریزه که مامور وی است – ما را، بی خویشتن وا میدارد که عشق بورزیم و تنها یک عشق است که آن "من ناب و آزاد و صمیمی " انسانی ، آن خود خود ما، بی تحمیل طبیعت و بی اقتضای مزاج و مصلحت و منفعت ، "انتخاب" می کند و آن کشش اسرار امیز دو روحی است که طعم مرموز خویشاندی شگفتی را- که ریشه در جهانی دیگر دارد – از یکدیگر می چشند و رنگ همنژادی ماورائی یی را در سیمای هم می بینند و همچون دو هموطن ، ناگاه ، در این کشور غریب زندگی، به تصادفی، بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند و در نخستین دیدار، یکدیگر را "باز می شناسند" وهر لحظه، خطوط آشنایی و خویشاوندی عمیق و روشنی – که کتمان ناپذیر است – در هم می خوانند و پیوندی اینچنین ، نه از آنگونه عشق هاست که به چشم اریک فروم آید که اومانیست است و اومانیست، به هر حال، یک کلی نگر ساده خوش قلبی است و از انچه در برخی "درون ها" میگذرد چه خبر دارد؟ و چه می داند که از آن عشق ها که همه حیله هائی است تا بشر را کار گزار طبیعت کند و خدمتگزار اجتماع، عشق بزرگتری نیز وجود دارد که همچون دیگر عشق ها ابزار کار نیست و ان عشق انسان به انسان ، عشق یک روح به یک روح است . یک روح تنها و نیازمند به یک روح زیبا و نفیس و ثروتمند ، عشق یک "خویشاوند " به "خویشاوند" خود، در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین میرویند و هر یک به "مصلحتی" در این انبوه "روز مرگی " الوده ، در هم میلولند و میمیرند.

دریغم آمد که ان را "عشق" بنامم که شاعران الوده اش کرده اند. خواستم "ارادت" بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده اند. گفتم بهترین کلمه در اینجا "خویشاوندی" است ، خویشاوندی دو روح ، دوبیگانه: با لطافت زیبایی که در ساختمان این کلمه است: "خویش" و"وند" ! ترسیدم که نفهمند . به هر حال می گویم: دوست داشتن. ومقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. دو "انسانی" که که جز آن خمیره صمیمی و ناب و منزهی که "من انسانی خالص" هر کسی را می سازد ، هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی پیوندد، پیوندی که نه طبیعت ، نه خلقت ، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند بسته است و ..... نمیدانم چه بگویم؟ به هر حال، انچه من از ماسینیون در مغز استخوانم، در عمق فطرتم، احساس می کنم. انکه درحیاتش احساس می کردم هر روز، دست در دست او، به آن "نمی دانم کجائی" که همواره حسرت دور افتادنش را داریم، نزدیک تر می شوم، ودر نگاهش ، ان ن" نمی دانم که" ای را همیشه در انتظار باز یافتنش بی ارامیم می بینمو اکنون ، پنج سال است که هر روز د رمرگش عزادار تر می شوم و هر چه می گذرد، به آن روز "واقعه " نزدیک تر.

 او بو که به من آموخت که:

دوست داشتن از عشق برتر است ........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:32  توسط ... | 
شنیده ای که می گویند نگاه فلانی مثل تیر تا عمق وجودت رسوخ می کند

یا نگاهش وجودم را گرم کرد یا .....

چقدر این نگاه ها را می شناسی. باور می کنی این نیروی بی نظیر نگاه را آیا؟

...

چند سال پیش نگاهی از این قماش که رسوخ می کند مثل آب در خاک و مست می کند همچون عطر گل مریم و ناز می کند مثل نسیم و گرمایش سنگ را به آتش می کشد همچون کاه. از روزنه چشمم فرو رفت و من نا خود آگاه چشمم را بستم تا نشئه از سر چشمم نپرد. و رفت و رفت و رفت  تا نمی دانم  کجای وجودم و همچنان می رود و نمی دانم  تا کی می رود. و تا کجا مستی ام مدام خواهد بود.

چشمانم  همچنان بسته است.

...

..

.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:20  توسط ... | 
سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده 

شاید گلی بروید شبیه گلی که در بهار بویئدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز.

                                                                 قسمتی از دیالوگ حبیب پارسا در مدار صفر درجه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:12  توسط ... | 

همه ما داستانهای عاشقانه خوانده ایم و شنیده ایم، ولی هربار که داستانی تازه می شنویم مثل کودکی که شیر می مکد با ولع، با همه وجود گوش می سپاریم به لحظه لحظه شیرینش، هر چند تکراری هر چند هزار باره.....

چند شب پیش مطلبی از اکبر  سردوزامی خواندم، زیبا بود و جالب. تا به حال اینهمه فحش و بد و بیراه را یکجا ندیده بودم. در هر سطر از این نوشته حداقل یک یه فحش آب نکشیده، میشد پیدا کرد که مثل پسته رفسجان وانار ساوه فقط مال این مملکت است. خوب به هر حال به نظرم انسان جالبی است. با یک قلب مهربان و نیازمندو روحی درد کشیده ودر ضمن کمی دهن لق و عصبی. ولی انصافا توصیف بسیار دلچسبی از عشق بازی معصومانه اش کرده بود.ضمن اینکه من لحظه لحظه این عاشقانه را درک میکنم.

در جاهایی از این نوشته سردر گم می شدم و رشته افکارم می گسیخت وبه قول معروف برایم بی سر و ته می نمود.

به هر حال 68 صفحه را یکجا خواندم.

من اصولا از لب چشمه بردن و تشنه برگرداندن لذت می برم. عذاب شیرینی است وقتی همه وجودت نیاز شود و با همه احساست منتظر سطوری عریان در مورد یک ارتباط جنسی صرف باشی که البته هزاران بار خوانده ای وشنیده ای ولی جز هم آغوشی مستانه دو روح خویشاوند چیزی نشنوی و نخوانی. مثل داستان کوتاهی که نمی دانم نویسنده اش کیست ولی هرگاه یادم می آید  از لذت عجیبی سرشار می شوم.

داستان دختری جوان وزیبا که در یک شب زمستان اسیر طوفان و سرما ویخبندان می شود و ناگزیر به خانه مردی در همان حوالی پناه می برد. نقاشی مهربان جوان زیبا و عجیب.

دختر جوان تقاضا می کند که آن شب را آنجا بماند و صبح زود منزل را ترک کند.نقاش می پذیردو تختی برایش تدارک می بیند.دختر جوان همه لباسهای خیسش را از تن در می اورد و پهن می  کند و در کمال عریانی بر بستر خویش آرام می گیرد.مرد جوان از لای در او را می بیند. اندامی مثل برف، سفید ، مثل حریر، لطیف، ومثل مجسمه های ایتالیایی خوش تراش و حیرت انگیز و.... .نویسنده توصیفی بی نظیر از لذت بی شائبه مرد جوان از دیدن این همه زیبایی می کند وانچنان افکار مخاطب را به بند می کشد و آنقدر صحنه پردازی می کند که تو ناچار تنها تصوری که از ادامه داستان داری حکایت تکراری هم آغوشی و لذت است و یک شهوت تاریخی ویک اتفاق طبیعی!.... ولی نقاش جوان تنها مسحور زیبایی است و تاصبح تصویر دختر جوان را برقلب سپید بوم نقش میکند. صبح می شود .....دخترک لباس می پوشد....تشکر......خواهش می کنم ......خداحافظی.....خداحافظی....... بدون حتی تک بوسه ای یا لبخند معنی داری...... .

 

بسیار لذت بخش و عجیب و دوست داشتنی........

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:46  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه
یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت
با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM