تبليغاتX
سه نقطه
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
فردا که بیاید آخرین روز بهار است

چه باک ...

بی  تو اصلا بهاری نداشتیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:30  توسط ... | 

آنهایی که حرف ندارند استبداد را احساس نمیکنند. چه کسی از دیکتاتوری رنج می برد؟ وبرای آزادی آزادانه  جان می دهد؟ آنکه حرفی برای گفتن دارد و نمی گذارند، دردی برای نالیدن دارد و نمیگذارند، آنکه فریادی برای برکشیدن دارد و نمی گذارند، کسی که نمی نویسد، نمی گوید، نمی رود، آزادی قلم، آزادی زبان،آزادی سفر را چه می شناسد؟ وچه می داند که هست یا نیست؟ آنکه گوشه نشسته است وبه خانه و ملک و شغل وآجیل و سعادت و آسایش ونعمت های خویش دل بسته است و زیر کرسی گرم ونرم خوشبختی خویش لمیده و تخمه کدوی بی مغزکله اش را می شکندو کیف می کند، رنج نمی برد. هرگز!

برای آنها که به خاطر یک شهید ناله می کنند و به سرنوشت دلخراش فرخی(۱) نمی اندیشند نفس کشیدن اصل است و اصل مقدس است که و طناب دار آن را می گیرد، اما حرف زدن و نالیدن نامفهوم است، باشد، لبش را بدوزند، دهانش را ببندند، زنده که هست، از دماغش نفس می کشد، چه اشکالی دارد؟

....آه!

باید نیشتر زد.

 

1) چه دلی داشت فرخی یزدی! این نویسنده و شاعر و سخنور پرخروش و پرفریاد که دریاها حرف در سینه اس موج می زد و طوفان ها درد بر جانش چیره بود و صاعقه ها و تندرهای درد و بی تابی از اسارت و دیکتاتوری و عشق جنون آمیز به آزادی د ردرونش در خروش بود و به زندانش افکندند ولبانش را با نخ وسوزن دوختند!!!

 

 

                                                                                                              نویسنده....شمع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط ... | 
دیگه داره حالم از این همه فشار و استعمار و استحمار و تهدید و بگیر و ببند بهم می خوره.هر چی آدم حسابیه که دو کلوم حرف حساب دارن برای زدن وبلاگشون فیلتر میشه . آخه دیگه چقدر به یه آدم باید فشار آورد چقدر!

یه ماتیک بزنی بری تو خیابون میگن می خواد براندازی کنه

لباس آستین کوتاه بپوشی میگن می خواد براندازی کنه

ریشاتو کوتاه کنی میگن می خواد براندازی کنه

موهای سرت پیدا باشه میگن می خواد براندازی کنه

بری سخنرانی کنی میگن انقلاب مخملی راه انداخته

بچپی تو خونت و وبلاگ بنویسی میگن .....

واقعا نظر شما در مورد ملت و دولت ایران چیه؟

دیگه حالم بهم می خوره از اینکه بگن ملت ایران ملت فهیم و غیور و هوشمند و آزاده و.... .چندشم میشه وقتی از لوح معروف کوروش حرف می زنند و قانون حمورابی رو مثال مدعاشون می آرند . حالم از آدمایی که دل خوش کردن به خرابه های تخت جمشیدو پاسارگاد و معبد آناهیتا بهم می خوره.

در زمانی که مردم حق ندارند چهار کلمه حرف حساب رو تو محیط مجازی تو یه وبلاگ شخصی بنویسن. تو زمونه ای که از خدا یه لولو خورخوره ساختن که به هر دلیل غیر منطقی تو رو میگیره و بدست مار و عقرب و هزار جونور جهنمی میده و تو حلقومت سرب داغ میریزه و از یه تار مو آویزونت میکنه. تو زمونه ای که با کمال وقاحت دست تو جیب کتت میکنن وداراییتو به دلایل روشنفکری و املی با هزار و یک ترفند میدزدند وبیخ گوشت زمزمه میکنند برادرم خواهرم اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی.... خیلی تهوع آوره برای اثبات متمدن بودنمون از ۲۵۰۰ سال پیش شاهد مثال بیاریم.

....

...

...

..

.

معذرت می خوام خیلی عصبانی بودم.

...

ای کاش این روز و روزگار بهتر می شد...

..

دلم برای نفس کشیدن در هوای خنک زیر نم نم بارون تنگ شده ... تنگ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:37  توسط ... | 
عکسمو امروز براش فرستادم. نوشتم براش که این عکسو ببین البته الان تبخال زیر بینیم خوب شده..

میدونم وقتی عکسو ببینه چی میگه....

چقدر دلم براش تنگ شده نمیدونم کی گفته از دل برود هر آنکه از دیده رود. ولی هر کی گفته نمیدونسته  ریشه های قطور درخت دوست داشتنش که از عشق برتر است در همه سرزمین وجودم  تنیده (از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟؟ مثل یه متلک بی مزه س)

..

...

 من اسیر حالت شیرین اولین نگاه معصوم دلرباش شدم.

...

..

درست به کلمه "نگاه" که رسیدم sms زد که "salam khubi" بعدش نوشت:

"farghi nemikonad ke berkei koochak bashi ya daryaei bozorg zolal ke bashi asman da to peidast"

...

..

اون همون دریای زلاله .همه آسمونو میشه تو چشماش دید. به خدا قسم راست میگم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:22  توسط ... | 
ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی

که در یکایکشان می شد آفتاب ببینم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 18:48  توسط ... | 

حال غریبی دارم این روزها... روزهایی که به شدت درگیر مطالعه زندگی شخصی اش هستم. چقدر دلش به حال دل من نزدیک است. روح بلندش را تا خدا می ستایم. چقدر به ایمانش رشک می برم وچقدر به بزرگی اش غبطه می خورم. آنقدر بلند است که برای دیدنش کلاه از سر می افتد و آنقدر دوست  داشتنی ونزدیک وصمیمی که می شود در آغوش مهربانش آرام گریست.

وقتی دیشب برای اولین بار جریان درگذشت دکتر را از زبان همسرش خواندم، آنچنان دلم گرفت وآنقدر بغض گلویم را فشرد که از ادامه مطالعه بازماندم. دلم بیش از هر چیز وهرکس به حال "سوسا"  سوخت. نمی توانم تصور کنم دو دختر تنها در مملکتی بیگانه اگر شب بخوابند و صبح متوجه در گذشت (یا به قتل رسیدن! یا به شهادت رسیدن!) پدری شوند که تنها حامی و یگانه یار وتنها پشوانه همه زندگی آنهاست،  چه حالی بر آنان می گذرد وتا کجا فریاد می کشند واز کدام پستوی دلشان اشک می ریزند....

چقدر بی رحم و پستند آنان که عظمت روح و بلندای فکر او را در پشت پرده ضخیم و سیاه جهل مرکب خویش پنهان داشته اند...

دلم برای همنفسی با این دست انسانها به شدت تنگ است.

دیشب در غم فراق مردی گریستم که احساس می کنم پاره های دلم را می شناسد و روح عصیانگرم را، آسان، به کمند نگاهش مهار می کند و دست لرزانم را به مهر می فشرد و مرا از عشق و ایمان و عقیده سرشار می سازد. چقدر خوب تشنگی هایم را می شناسد و چه شورانگیز جرعه جرعه حیات به روحم می نوشاند. من از فراق مردی سوگوارم که امروز بیش از هر زمان دیگر برای نفس کشیدن بدو  محتاجم.

در نگاهش که بنشینی چقدر، چقدر خدا زیبا می شود و چقدر، چقدر حیات عمیق وهدفمند! چقدر سرگردانی نسل من را می شناسد و چقدر، چقدر حرف برای گفتن دارد! من مرثیه ای برای دلم می نویسم و برای روحم می گریم که در نبود او چگونه بی تاب جرعه ای حقیقت ، بر منبر این و آن می نشیند و آرام نمی گیرد و فریاد می زند و عصیان می کند و می رمد ....و تا آرام کردنش روزها و شبها سپری می شود.... و دوباره تاریکی ، تاریکی، تاریکی .....

 دیشب در فقدان بودای این معبد بی خدا زار زار گریستم .

دلم برای مهراوه اش سوخت .کودکی شیرین که از بردن نامش به هیجان می آمد و دلش از ذوق می تپید.

دیشب به حال نگهبان بند 5 سلول 5 زندان کمیته گریستم. چقدر سخت و هیجان انگیز است زندانبان روحی به وسعت عالم بودن و چه شیرین است ساعتها زل زدن به پیکری که روحش تا خدا امتداد دارد. دلباختگی و شور سرباز نگهبان بند 5 سلول 5 را ستودم و احساسش، شوقی در من افکند که هزار بار آرزو کردم کاش من زندانبان بند 5 سلول 5 بودم.

دیشب...............

دیشب.......

دیشب....

 

  

 

ای طپش طپش های دل من، بودای من، در این قحطی 30 ساله، نسل من را یک جرعه از اقیانوس عقیده و ایمانت کافی  است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:36  توسط ... | 
ما شما را به زور چک و لگد به بهشت می بریم - سوره ناجا آیه 110 !!!!

!!!

!!

!

یا دوستی خاله خرسه یا دشمنی آقا گرگه . هرکدوم که باشه آخرش آدمو میکشه.

...

این آیه ورد زبان حاکمان مملکتی است که  مردم اش نماز جمعه رو تو دانشگاه می خو نند و  کتابشون رو از مصلا میخرند. انگار کار ما همیشه از ته به سر بوده تا همیشه!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:52  توسط ... | 

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:40  توسط ... | 
امروز فهمیدم که شاید شبانه تهران قبول بشم. ولی این شایده خیلی پررنگه....

من همیشه لب مرزم. همه زندگیم لب مرزه .. عشقم ایمانم درسم فکرم ....

خدا یا کی منو از لب این مرز به یک منطقه امن می بری؟ کی؟

...

..

.........کی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:8  توسط ... | 
فقط کافیه ۵ دقیقه تلفنی باهاش صحبت کنی اونچنان انرژی رو یهو سراریز میکنه تو وجودت که ...که بعد مدتها از خودت خوشت میاد.

شده تا حالا از ته دل با همه وجودت از خودت خوشت بیاد و از درونت کیف کنی ودلت توش خالی بشه از شدت ذوق...

من الان اونجوریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط ... | 
این بارم نشد

نمی دونم قضیه  زندگی من از چه قراره ولی قدر مسلم خیلی پیچیده تر از تصور بنده است. از چند سال پیش حدس می زدم که زندگی من یه قصه معمولی نداره.

هر چند فلسفه نمی دونم واز عرفان عملی بی خبرم ولی زندگی ام شبیه اون قسم آدما رقم می خوره.

اون از داستان عجیب و غریب ۳ سال پیش که تا حالا مثل یه پازل ۱۰۰۰۰ تکه در هم وبرهم مونده این از وقایع اخیر....

خدا به بعدی هاش رحم کنه..

...

..

..

.

.

.

البته

من

مثل همیشه

تسلیمم

تسلیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 19:32  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ای کاش که پرواز کنم بعد سه نقطه
یا عاشقی آغاز کنم بعد سه نقطه
یا اصلا اگر چشم من افتاد به چشمت
با چشم تو هی ناز کنم بعد سه نقطه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM